تبليغاتX
تب زرد

صبح که چشم هایت را باز می کنی، ابرها تا رخت خوابت آمده اند. نیمه های اردی بهشت دل ات را می دزدد و برف زمستانی نمی تواند تن آتش گرفته ات را خنک کند. دست می کشی توی موهایش، سرت را می گذاری روی سینه اش و برایش قصه آن گنجشگی را می گویی که روزی راه لانه اش را گم کرد. رو به روی آینه خودت را جا می دهی در آغوش اش، در گوش ات آخرین لالایی را زمزمه می کند. چشم هایت که سنگین می شود، گنجشگک توی دست هایش لانه می سازد.  آرام در لانه اش بال هایش را جمع می کند، چشم هایش را می بندد و منتظر می ماند. منتظر روزهایی که سرما می آید.

+ نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت 22:0 توسط مریم |

قبل از مرگ چیزی خنک و شیرین خواسته بود
برایش رانی هلو آورده بودند.

پ.ن: مدتی نمی نویسم تا زخم هایم کمی کهنه شوند.

+ نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 1:37 توسط مریم |

فکر می کنم آدرس وبلاگم را ندارد
احمقانه است

پ.ن: هرآنچه در اینجا می خوانی واقعیت نیست٬ باور کن جان دل.

+ نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 1:30 توسط مریم |

توی بُرد زده اند :"همکار ارجمند درگذشت جانسوز ِ...."
تازه می فهم ام دردم چیست؟!
جان ام دارد می سوزد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 18:11 توسط مریم |

امروز 130 امین روز است که دارد می شمارد. نمی دانم این عدد تا چند کِش می آید ولی خوب می دانم یک روز صبح بیدار می شود و هر چه فکر می کند به یاد نمی آورد آن روز، روز چندم است. به راه می افتد و درب ِ خانه ها را می زند. بدون آن که چیزی برای قسمت کردن داشته باشد. فکر می کند به اسم ها و تنها چیزی که به یاد می آورد آخرین باری است که کسی صدایش کرد - شاید چیزی شبیه به بابا - و دوباره دنیا تا درب خانه اش می بَردش.
امروز 130 امین روز است که ما چیزی کم داریم و تنها یک نفر است که می شمارد. یک نفر که فکر می کند دیگر چیزی ندارد.

 پذیرفتن این که تو دیگر نیستی
و جهان، همچنان
بی تو
در مدار خویش می گردد
خبر ناخوشایندی است.
نمی دانم..
یا تو هیچ نبودی
و یا جهان بر مدار هیچ می گردد...

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 19:17 توسط مریم |

دوست ات دارم به خاطر روزهایی که قهری با من!!
دوست ات دارم به خاطر چیزهایی که ترک شان نمی کنی به خاطر من
...
دوست ات دارم به خاطر این که فراموش کار ترین آدمی در زندگی من.

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 20:19 توسط مریم |

مانده در اثبات قضیه ای که متغیرش من ام، در یک تعامل بی پایان با حروف ربط، زمان به سرعت روی کاغذ ورق می خورد، در تقویم های چاپ نشده خاطره می نویسم؛ تکرار همه آنچه که تکرار می شود هر روز. چون سیگاری که رد و بدل می شود در دست ها بعد از یک عشق بازی طولانی، پایان می دهم به ناب ترین اتفاق ها. آنقدر که انگار قرار است چیزی را ثابت کنم، چیزی به سادگی یک شب فرار از خانه. چیزی به سادگی یک تغییر. تغییری که من را از یک همیشه متغیر به یک ثابت حیاتی تبدیل کند. ثابتی که تنها با یک جمله ساده تعریف می شود؛ نباشم ...
این جا یک مثال نقض وجود دارد. تو در اشتباه بودی، هیچ چیز به هیچ چیز شبیه نیست.

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 23:58 توسط مریم |

می گویید: لذت٬ فقدان رنج است.
+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 20:27 توسط مریم |

خسته و درمانده از سِیری که از ابتدای سال شروع شده و سخت تر می شود هرروز، خودم را در اتاق حبس کرده ام. انگار همه دنیا کمر بسته اند به اینکه من نرسم به جایی که فکر می کنم بهتر می شود برایم اگر برسم. بغض کرده ام و با سَر دردی شدید فحش می دهم به دنیا و به آدم هایی که زندگی شان را می کنند و انگار بخشی از زندگی شان است که نگذارند من کاری که می خواهم را انجام بدهم، آدم هایی که انگار نمی بینند من را ... صدای زنگ اس ام اس بلند می شود  "آسمان هرکس به اندازه معرفت اوست، بی شک آسمان تو بی انتهاست..." لبخند می زنم، بلند می خندم. قدیم ها فکر می کردم اینجایی که هستم با دوست هایی که امروز ندارمشان به خاطر معرفتی است که دارند و دارم. معرفت چیز خوبی است برای ما که از آدمیت دور مانده ایم مدت هاست.
با لبخندی که دنیا را به تمسخر گرفته خودم را برای فردا آماده می کنم. می دانم روز سختی است، می دانم که باز فردا شب دارم به عالم و آدم فحش می دهم... ولی شاید دوباره مثل شهابی از ذهن کسی گذشتم و چیزهایی به یاد آورد و چیزهایی به یادم آورد و خیالم را راحت کرد که فکر نمی کند کارهایی که دارم می کنم وظیفه است.

+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 22:4 توسط مریم |

من از ادامه می ترسم
از اینکه تابوت
تنها اتاقی باشد تاریک تر
و من دوباره استخوان هایت را پیدا کنم
و تکه های پازل عشق
دوباره چیده شود

گروس عبدالملکیان

+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 19:26 توسط مریم |

لکاته
+ نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 1:16 توسط مریم |

به درد هم می شود عادت کرد؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 22:52 توسط مریم |

ـ توی ذوقم  می خورد٬ چیزی نمی گویم
ـ [...](توی این مایه ها که دلم برای بعضی چیزها تنگ شده)
ـ صبر ما زیاد است

پ.ن: وقتی می گویم دلم یک چیز شیرین و خنک می خواهد منظورم رانی هلوست.

+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 16:20 توسط مریم |

برای تو که به خاطر زندگی می جنگی
از مطب که بیرون می آیی، دست هایت را گرفته کسی. پاهایت سست شده. توی خانه پدرت بغض کرده. در خداحافظی ِ بدرقه لرزش صدایش رازش را برملا می کند. می خندی: بابا شاید صبح برگشتم. پشت سر هم می گویید انشااله انشااله. مادرت تند تند راه می رود. همه چیز را بدون کم و کسر آماده می کند. اینکاره است انگار. مگر نیست!؟ توی اورژانس منتظر دکتر نشسته ایم. می آید. جوان است و خوش تیپ. می پرسد می پرسد. هرچه می گوید خودت بهترش را می دانی. از اتاق که بیرون می رود سربه سرت می گذارم. دوباره می آید. دستان ات را می گیرد. می پرسد: ترسیده ای؟ خنده ام می گیرد: تو و ترس!؟ سر شوخی را باز می کند. انگار یادش رفته همین چند لحظه پیش به مادرت گفته: خودتان می دانید که چقدر موضوع حاد است. اخموترین آدم ها هم مقابل تو شوخی می کنند و می خندند. می خواهند به تو روحیه بدهند. کدام بیشتر روحیه می گیرید؟
پرستار رو می کند به من: شما زرنگ تری، داروهایش را بگیر. مادر نمی گذارد. می گوید من بمانم بهتر است.تنها می مانیم. هوای دور و بر سنگین است. می گویم: بعضی چیزها خیلی سخت است ولی دل هیچکس دیگر خوش نیست این روزها. با سکوت جوابم را می دهی: مگر دل ِ خوش چه می خواهد جز اینکه بتوان سالم روی زمین قدم گذاشت؟. تخت ات را مرتب می کنم. سرگیجه داری و سفیدی لبانت می ترساندم. بدن ات سرد است و 40درجه تب داری. یک هفته است چیزی نخوردی و از ترس رگی که پیدا نمی شود حاضر نشده ای سرم خوراکی تزریق کنی. حالا... پرستار با ترس و لرز دنبال رگ می گردد با نگاه مهربانی که این روزها کم است بین آدم ها. ناچار از شریان خون می گیرد. گریه ات را می بینم. فریادت را می شنوم. شاید ندانی تو برای من یعنی کسی که گریه نمی کند، انگار که هیچوقت دردش نمی آید. نمی توانم توی اتاق بمانم و تابوی توان و تحمل بیست و چند ساله پدر می شکند برایم. پرستار به شوخی می پرسد: رگ هایت را چه کردی؟ سردی نگاهت حتما همه وجودش را فرامی گیرد وقتی می گویی: 4سال شیمی درمان از بین بُردتشان.

مجبور نیستی نقش بازی کنی، به زور بخندی، الکی خوشحال باشی...هربار که سرپا می شوی کمی بعد می روی انتخاب واحد، هربار که می گویم انتقالی بگیر می گویی استادهای آنجا می شناسنت. اخبارهای دانشگاه و هم کلاسی هایت را دنبال می کنی و در ته ذهنت شوق کنکور دوباره و دوباره را می بینم. بیماری خسته ات کرده ولی می جنگی و اگر به جایت تصمیم نگرفته بودند بعید نبود الان آمپول های شیمی درمانی توی رگ هایت جاری باشد.
مادرت گریه می کند: 5سال است درگیر است. می خندم: این که چیزی نیست فلانی 25 سال است که دارد می جنگد. و می دانم تو اگر شکست هم بخوری برنده ای. برنده همه روزهایی که قدر سلامتی را دانستی. برنده روزهایی که با شور سالاد درست کردی، سبزی شستی. برنده بازی ِ شمردن دم و بازدم ها. برنده روزی که از مادرت حلالیت گرفتی و چند روز بعدش که با پای خودت به خانه برگشتی. برنده لحظاتی که بدون انتظار ِ تغییری شکایت کردی.
ای کاش شادی ها را هم می شد مثل غم ها تقسیم کرد. آنوقت شاید تو به من شوق چشیدن هر لحظه زندگی و من به تو شوق لمس یک لحظه عشق را می دادم.
به خانه که بر می گردم 3 نیمه شب است. دفترم را باز می کنم و برای ات می نویسم. آرام تر شده ام و مطمئن تر.

+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 19:50 توسط مریم |

علت عاشق ز علت ها جداست        عشق اسطرلاب اسرار خداست

در همه روزهای سختی که پشت سر گذاشته ام، در همه روزهایی که از ته دل خندیده ام، در لحظه هایی که به هیچ چیز وصل نبوده ام، هرزمان دست هایم پناهی جستجو کرد؛ دست های تو بود، صدای تو بود، چشم های تو بود، آغوش تو بود. گوشه ای که حتی اگر ناراحت بیرون آمدم از درونش باز پناهی جز خودش نیافتم. گوشه ای که در این دور باطل اماها و اگرها و قله های فتح نشده، در این زمان بدو بدو وگرنه عقب می مانی همیشه من را صدا می زند. دل خستگی هایم را در خودش جا می دهد و خسته نمی شود.
نمی دانم می خواهم چه چیز را از چه کسی پنهان کنم. همه آنهایی که من را می شناسند می دانند تو کیست، حتی اگر نگفته باشم شان، تویی که هنوز هم فقط یک دوست است که اگر در دنیا چیزی با ارزش باشد همین دوست است، گاهی نام اش مادر است و گاهی نام اش تو.
می دانی جان دل؛ هنوز کم حرف ام، هنوز قوی ام، هنوز باهوشم، هنوز... ولی تو خوب می دانی که من هیچکدام از این ها نیستم که اصلا نیستم وقتی در کنار تو ام.

پرسیده بودی: [...]؟
تو؟! تویی، کسی که من بی تو را حسود می کند به من با تو. کسی که برای من به وصف نمی آید. کسی که...

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 13:43 توسط مریم |

معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شرم عجایب
چون آخرین نشانه یک مذهب شگفت
در لابلای بوته هایم
پنهان نموده ام

+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 0:24 توسط مریم |

ما
کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف های خسته ای داریم
این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند

در کلاس کسی دب اصغر را تشبیه کرد به ملاقه. خنده ام گرفت، بیشتر از اینکه بالاخره کسی پیدا شد که مثل من دیده باشد این هفت برادر را. بعد انگار دستی محکم قلب ام را فشرد. یاد امیرعباس افتاده ام، هرشب زل می زند به ستاره ها شاید برادرش از آسمان دستی برایش تکان دهد. روزگار می گذرد، کمی بهتر از روزهای قبل ولی هنوز من معتقدم مُردن ایمان فرق دارد با مُردن توله سگ های شرکت شما. حتی اگر گریه نکنم، حتی اگر تصمیم گرفته باشم دیگر حرفی نزنم، حتی اگر یادم نیفتد هم سن او بودم که به دنیا آمد، حتی اگر هر پسربچه ای سوار بر چرخ را که می بینم یاد ِ او نیفتم، حتی اگر هر لحظه که چشم هایم را می بندم تصویرش در شب عروسی یادم نیفتد که دستم را گرفته بود و حرکاتی که یادش داده بودم را انجام می داد و هر دو مضحکانه تُرکی می رقصیدیم.
زندگی زیبا نیست، انسان زیبا نیست، تولد زیبا نیست، مادر بودن زیبا نیست، عشق زیبا نیست. هیچ چیز مطلق نیست و هرچه نسبی باشد زیبا نیست.
اسم هیچکدام از این ها بدبینی نیست. این ها واقعیت هاییست که می توان باورشان کرد یا نه.

+ نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 13:21 توسط مریم |

صبح توی جاده که می رفتیم، خورشید داشت طلوع می کرد. محو در همه زیبایی هایی که همیشه دوست داشتم، ناگهان دلم برای خودم تنگ شد. برای آدمی که همه بدی ها را سکوت می کرد و توی دل اش می گفت: ارزش ندارد، می گذرد. آدمی که چند وقت پیش تصمیم گرفت خودش را تغییر بدهد. شاید که بشود کمتر دلخور باشد، کمتر فاصله داشته باشد. آدمی که فکر کرد عشق ارزش هرکاری را دارد. آدمی که در پروسه تغییر آنقدر دوگانه و از خود بیگانه شد که دیگر خودش هم خودش را نشناخت و باز فکر کرد ارزشش را دارد.
ولی بعد ترسید از چیزهایی که هیچوقت ترسناک نبودند برایش، تحقیر شد، تنبیه شد، تنهاتر شد، حرف هایی را زد و کارهایی را کرد که نباید، حرف هایی را نزد و کارهایی را نکرد که باید و دیگر خودش هم خودش را دوست نداشت. دل شکسته شد.
و باز در طلوع صبح جمعه فهمید که زندگی ارزش هیچکدام را ندارد. فهمید زندگی هر زمان اراده کند به آدم چیزهایی می دهد و هر زمان بخواهد چیزهایی می گیرد. باید رفت تا پایان برسد و چیزی غیر از این وجود ندارد.

+ نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 10:12 توسط مریم |